23جولای2017

سازمان جوانان کمونیست

بخش منصور حکمت

بخش منصور حکمت (3)

در افشا و شکست این کنفرانس حزب کمونیست کارگری ایران نقش مهم و برجسته ای ایفا کرد
درسهاى بديهى برلين
منصور حکمت-
نتايج محاکمات نمايشى پرونده کنفرانس برلين و احکام حبس و تبعيد طويل المدتى که بر سر عده اى از ملايم ترين منتقدين حکومت اسلامى نازل کردند، يک چيز را ثابت ميکند و آن حقانيت سياسى آن آزاديخواهان و انقلابيونى است که سالن کنفرانس برلين را با شعار مرگ بر جمهورى اسلامى و زنده باد آزادى به لرزه درآوردند و طرح آلمانى-دوخردادى بازاريابى بين المللى براى اسلام و رژيم اسلامى را نقش برآب کردند.
با اولين پرخاشهاى راست به شرکت کنندگان کنفرانس برلين، حتى قبل احضار کسى به «دادگاه»، برگزار کنندگان و شرکت کنندگان، از نيرومند و بنياد هاينريش بل تا سحابى و رئيس دانا و جلايى پور، فلسفه تشکيل کنفرانس را عيان کردند. اين پروژه اى در خدمت عاديسازى و گسترش روابط غرب با ايران بود. گفتند اين پيشنهاد دولت آلمان بود. ميخواستند براى سفر قريب الوقوع خاتمى به آلمان در افکار عمومى زمينه سازى کنند، ميخواستند اپوزيسيون را تست کنند، ساکت کنند، قرار بود چهره قابل هضمى از رژيم اسلامى ترسيم کنند. «ديالوگ انتقادى» قرار بود به بار بنشيند. نوبت گسترش معاملات بانکى و بده بستان پسته و اسلحه رسيده بود. گفتند وزارت اطلاعات و مقامات حکومتى کاملا در جريان اين کنفرانس بوده اند، گفتند خودشان اجازه داده اند و کار را تسهيل کرده اند. گفتند براى خدمت به نظام اسلامى به کنفرانس رفته بوده اند و گفتند اين خدمت را به شايستگى انجام داده اند.
دوم خردادى ها در کنفرانس برلين قرار بود تصويرى از يک ايران ديگر و يک جمهورى اسلامى ديگر بدهند که بايد در برابر مخالفان نظام مورد دفاع و پشتيبانى غرب قرار بگيرد. يک جمهورى اسلامى تماما «لبخند» و «چهچه پرندگان»، جايى که آخوندهاى بى آزار با چهره هاى نورانى و با عباهاى نازک حرير دست در دست هم، سبکبال در چمنزارها دنبال شاپرکها ميدوند و کلکسيون تمبر جمع ميکنند و اينترنت ياد ميگيرند. جايى که پاسدارها دستهاى خونى شان را شسته اند و ديگر براى فستيوال ها فيلم ميسازند و فلسفه ميخوانند، جايى که زنان، اگرچه هنوز بخاطر «فرهنگ خويش» چادرشان را سفت لاى دندان گرفته اند، با اجازه شوهر از بام تا شام فمينيسم و دوچرخه سوارى ميکنند. ايرانى «مدنى» و سرشار از «تسامح و تساهل» و «وجاهت قانونى». قرار بود بگويند سپاهيان سلحشور اصلاحات اسلامى قوه مجريه را دارند و اکنون در يک قدمى فتح قلعه مقننه اند، و اين ديگر همه چيز را فيصله ميدهد. اينها به برلين رفته بودند تا لبخند خاتمى و اجازه نشر مجلات پاسدارهاى سابق را بعنوان گشايش سياسى و آزادى بيان و جامعه مدنى در اروپا بفروشند، رفته بودند مضحکه مجلس اسلامى را يک پارلمان قانونى قلمداد کنند، رفته بودند سلاخى مخالفان حکومت را به گردن باند ها و محافل متفرقه بياندازند و از جمهورى اسلامى ايران و رهبر و رئيس جمهور و مجلس و مقننه و قضائيه و کابينه و وزارت اطلاعات و حقوق بگيران نظام شان رفع مسئوليت کنند. رفته بودند نسل کشى ها و اعدام ها و سنگسار ها، گورهاى بدون نشان، کارگران بدون معاش، زنان بدون حق، جوانان بدون آينده، کودکان تباه شده، اعتقادات سرکوب شده، صداهاى خفه شده، بى حقوقى مطلق انسان در صحن جامعه و متن قوانين و چرخش مرگبار شمشير قصاص و سبعيت اسلامى در تمام زندگى و ذهن شهروندان اين کشور بختک زده را پشت شمايل مقوايى يک آخوند مرتجع و لفاظى هاى بى ارزش در مورد «اسلام مدرن» مخفى کنند. اينها رفته بودند در برلين از جمهورى اسلامى دفاع کنند، برايش تبليغ کنند، مخالفان حکومت اسلامى را عقب برانند.
تلاش کردند، اما نتوانستند. برعکس، کنفرانس برلين به صحنه يک اعتراض و افشاگرى عظيم عليه کل موجوديت رژيم اسلامى و دولت آلمان و «اپوزيسيون» مرتجع موئتلف رژيم بدل شد. بازماندگان نسل کشتار شده، آزاديخواهان و مقدم بر همه کمونيستها اين خيمه شب بازى را برچيدند. حقايق حاکميت ارتجاع اسلامى و استبداد خونين در ايران را جلوى چشم همه گرفتند. خواست اکثريت عظيم مردم ايران، يعنى سرنگونى حکومت اسلامى، را فرياد کردند. پروژه تبليغى دهها ميليون مارکى دولتين ايران و آلمان را خنثى کردند.

مقامات آلمان و بنياد هاينريش بل و بهمن نيرومند و شرکاء، ميگويند از احکام محکمه اسلامى «شوکه» شده اند! اما مگر اين همان حقيقتى نبود که ميخواستند به ضرب پليس آلمان جلوى بيانش را بگيرند. اين حقيقت که در رژيم اسلامى از آزادى بيان و انديشه خبرى نيست، که آدمها را بجرم فکر کردن ميکشند و بجرم جشن گرفتن ميزنند و سياه ميکنند. مگر از اعدامها و شکنجه هاى اين بيست سال، از سنگسارها، از قتل هاى دزدکى جوخه هاى مرگ آقاى رهبر و وزارتخانه هاى آقاى رئيس جمهور بيخبر بوده اند. مگر صدها نفر در همان کنفرانس فرياد نزدند که آزادى تنها با برچيدن اين نظام ممکن است، که دوم خرداد بال ديگر همين حکومت است، که حتى پالان اين حکومت هم عوض شدنى نيست.
احکام محکمه اسلامى پرونده برلين ربطى به شرکت و اظهار نظر اين افراد در آن کنفرانس ندارد. (بعضى مانند صدر و رستمخانى اصلا کارى در اين کنفرانس نداشتند). اين احکام ربطى به اعتراض مخالفان حکومت در سالن کنفرانس برلين و عکس العمل اين سخنرانان در قبال آن وقايع ندارد. نوارهاى ويدئويى کنفرانس برلين گواه اين است که اغلب متهمين جانانه از حکومت اسلامى شان در ايران دفاع کردند. نه فقط اين، بلکه کسانى نظير سحابى، رئيس دانا، جلائى پور و اشکورى، و برخى ديگر، چه قبل از تشکيل پرونده، در جرايد و سخنرانى ها و چه در دفاعيات خود، باز آزاديخواهان و انقلابيون سرنگونى طلب و حزب کمونيست کارگرى و رهبرانش را آماج شديد ترين حملات و ترور شخصيت قرار دادند، کوچکترين ابايى از اين نداشتند که ما را «عامل اجانب» بخوانند و عملا فتواى اعداممان را طلب کنند. اساسا اگر کنفرانس برلين چيزى را نشان جناح راست داد، وفادارى دوم خردادى ها به نظام بود.
و طنز ماجرا اينجاست که اگر اينها حکم سنگين زندان گرفته اند، دقيقا به همين خاطر است. اين عده قربانيان آرامش فعال اند. قربانيان بن بست دوم خرداد و اصلاح طلبى اسلامى، قربانيان تلاش ابلهانه براى تعديل رژيم و جلوگيرى از تغيير آن. در فاصله کنفرانس برلين تا صدور حکم محکمه برلين، دوم خرداد به انتهاى خط رسيد. حباب اصلاح طلبى اسلامى ترکيد. اينها اسراى جنگى اند. .رهبرانشان واداده اند، استراتژيست هايشان گير کرده اند، نيروهايشان منهزم شده اند. انجمن اسلامى دانشجويان ايلام راست ميگويد، اگر کسى قبلا جايى بر سر چيزى ايستادگى کرده بود، افشارى و سحابى امروز در زندان نبودند.
حتى مقامات آلمانى و دوستان شوک زده ايرانى شان خوب ميدانند که تروريسم دولتى و محاکمات صحرايى و قصاص اسلامى و اعدام و شکنجه در ايران بيست سال است که حتى يک روز قطع نشده. خود پرونده برلين را از جمله براى ماستمالى پرونده يک زنجيره قتل دولتى سر هم کردند. در همين فاصله محکمه برلين، ٨٠٠ نفر را به اعدام و سنگسار محکوم کرده اند و کشتن ها را شروع کرده اند. چند صد نفر را بجرم جشن گرفتن سال نوى ميلادى گرفتند و شلاق زدند و سياه کردند. اين واقعيات ايران اسلامى خامنه اى و خاتمى و رفسنجانى است.
محکومين محکمه نمايشى برلين بايد فورا آزاد بشوند. براى ما اين بخشى از يک مبارزه وقفه ناپذير براى سرنگونى رژيم کثيف اسلامى و رهايى همه قربانيان آن است. اين مبارزه است که اکنون با سرعتى بيسابقه نيرو ميگيرد. آنها که آنروز در کنفرانس برلين حقايق را گفتند، جاى شايسته خود را در راس تحولات سياسى تاريخساز ايران پيدا ميکنند.(پایان)
٣٠ دى ١٣٧٩ – ١٩ ژانويه ٢٠٠١

چند کلمه به ياد انقلاب ٥٧

منصور حکمت -

ميگويند در سالهاى اخير يک روند "بازبينى" و "بازنگرى" در بين انقلابيون و چپگرايان اپوزيسيون ايران در جريان بوده است. نگاهى به نشريات متعددى که اين طيف بويژه در خارج کشور منتشر ميکند به وجود چيزى از اين دست صحه ميگذارد، هرچند در اينکه "بازبينى" کلمه مناسبى براى توصيف اين روند باشد جاى ترديد جدى هست. در خلوت، وقتى بيان حقيقت کسى را نميرنجاند، ميتوان اين روند را يک روند ندامت توصيف کرد. اما در انظار عموم، جايى که، بويژه اين روزها، نزاکت سياسى (Political Correctness) حکم ميراند، شايد کلمه "نو انديشى" معادل بهترى باشد. يکى از اولين قربانيان اين روند نو انديشى مقوله انقلاب و انقلابيگرى بطور کلى و انقلاب ٥٧ بطور اخص بوده است.

هر ماه کوهى مطلب توسط افراد و محافل و جريانات متشکل از بازماندگان و انقلابيون پا به سن گذاشته انقلاب ٥٧ منتشر ميشود. خواندن و تعقيب کردن همه اينها و شريک شدن در مشغله ها و دنياهاى ذهنى نويسندگان آنها هم عبث و هم بسيار دشوار است. اما ديدن روند "نو انديشى" که ذکرش رفت سخت نيست. ميتوان از شيوه "تداعى معانى" که يک ابزار روانشناسهاست سود جست و عکس العمل اين ادبيات را به کلمات کليدى اى، مثلا خود مقوله انقلاب، چک کرد. تصويرى که بدست مى آيد جاى ابهام باقى نميگذارد. انقلاب: افراط، انقلاب: خشونت، انقلاب: استبداد، انقلاب: انهدام.

و چرا که نه؟ آخر چه کسى از اين بازماندگان انقلاب ٥٧ هست که بتواند يک لحظه چشمانش را ببندد و به ١٧ سال گذشته فکر کند و خاطرات شيرينى به يادش بيايد؟ ميليونها مردم به زندگى در ارتجاعى ترين و وحشيانه ترين نظام اجتماعى محکوم شدند، جامعه اى مبتنى بر ترس، فقر و دروغ بنا شد که در آن خوشى ممنوع است، زن بودن جرم است، زندگى کردن جزا است و فرار غير ممکن است. يک نسل کامل، شايد نيم بيشتر مردم، اصلا به اين جهنم چشم گشوده اند و جز اين خاطره اى ندارند. و براى بسيارى ديگر، زنده ترين خاطره، ياد چهره هاى فراموش نشدنى انسانهاى پاکى است که بخون کشيده شدند. مگر نه اينست که نقطه آغاز اين کابوس سال ٥٧ بود، سال انقلاب؟

شايد براى بعضى عاقبت نافرجام انقلاب ٥٧ در اين روند "نو انديشى" نقش داشته است. اما نه وسعت اين ندامت و نه تلخى لحن و هيسترى نوانديشان امروز، هيچيک را نميتوان با ناکامى انقلاب ٥٧ توضيح داد. انگار کنار پلى نشسته ايد و بازگشت لشگر شکست خورده اى را ميبينيد. غير قابل انتظار نيست که اين شکست خوردگان را محزون، مبهوت، ساکت و افسرده بيابيد. اما اين جماعت مشت گره کرده اند. وقتى دقيق تر گوش ميکنيد، ميبينيد انگار دارند سرودى را زمزمه ميکنند، آرى، اشتباه نميکنيد، اينها دارند به جنگ ميآيند، به جنگ "سرزمين" و "اردوگاه" و "قلعه" خود، يا بهرحال آنچه خود روزگارى چنين پنداشته و ناميده بودند. اينها دارند براى انتقام از "خود" و "خودى" هاى ديروز برميگردند. براى کسى که از داخل قلعه به بيرون نگاه ميکند، اين حتما منظره هولناکى است.

کمتر انقلاب ناکام و جنبش شکست خورده اى چنين تلخ توسط مشتاقان ديروزش بدرقه شده است. انقلاب مشروطيت، جنبش ملى شدن صنعت نفت، دوران حکومت آلنده، انقلاب پرتقال، اعتصاب معدنچيان انگلستان، براى مثال، همواره احترام زيادى نزد پيش کسوتان و شرکت کنندگان خود داشته اند. علت نو انديشى امروز انقلابيون ديروز ايران را بايد جاى ديگرى جستجو کرد. واقعيت اينست که همين سالها، سالهاى پس از انقلاب ٥٧، در سطح جهانى مصادف با رويداد به مراتب مهمترى بود. سقوط بلوک شرق، که اين اواخر ديگر فقط در تبليغات عوام فريب ترين سخنگويان پيمانهاى ورشو و ناتو و هالوترين طرفدارانشان به آن "اردوگاه سوسياليسم" اطلاق ميشد، يک زلزله سياسى و اجتماعى بود که کل دنيا را تکان داد. نفس حذف يک قطب از جهانى دو قطبى، جهانى که همه چيزش، از اقتصاد و توليد تا علم و هنر، براى دهها سال بر محور تقابل اين دو قطب شکل گرفته بود، به اندازه کافى زير و رو کننده بود. اما آنچه در قلمرو افکار و انديشه تعيين کننده بود، اين واقعيت بود که حاکمان جهان و گله وسيع سخنگويان و مبلغين جيره خوارشان در دانشگاه ها و رسانه ها، توانستند سقوط شرق را سقوط کمونيسم و پايان سوسياليسم و مارکسيسم تصوير کنند. کل اين شعبده بازى البته بيش از شش سال بطول نيانجاميد و تمام شواهد امروز حاکى از اينست که اين دوران فريب ديگر به سر رسيده است. اما اين شش سال دنيا را تکان داد. اين پايان سوسياليسم نبود، اما سرنخى بود به اينکه پايان سوسياليسم واقعا چه کابوسى ميتواند باشد و دنيا بدون فراخوان سوسياليسم، بدون اميد سوسياليسم و بدون "خطر" سوسياليسم، به چه منجلابى بدل ميشود. معلوم شد جهان، از حاکم و محکوم، سوسياليسم را با تغيير تداعى ميکند. پايان سوسياليسم را پايان تاريخ خواندند. معلوم شد پايان سوسياليسم پايان توقع برابرى است، پايان آزاد انديشى و ترقى خواهى است، پايان توقع رفاه است، پايان اميد به زندگى بهتر براى بشريت است. پايان سوسياليسم را حاکميت بلامنازع قانون جنگل و اصالت زور در اقتصاد و سياست و فرهنگ معنى کردند. و بلافاصله فاشيسم، راسيسم، مرد سالارى، قوم پرستى، مذهب، جامعه ستيزى و زورگويى از هر منفذ جامعه بيرون زد.

موج "نو انديشى" اى که بدنبال اين ماجرا در سطح کل جهان براه افتاد ديدنى بود. در يک مسابقه بين المللى ندامت و خودشيرينى، فضايل ديروز عار شمرده شدند، اصول ديروز نفرين شدند و آرمانهاى ديروز به ريشخند گرفته شدند. حقارت و تسليم بعنوان معنى زندگى به کرسى نشست. در فرهنگ توابيت روشنفکران نظم نوين، هرکس که زندگى بهترى براى همنوعانش ميخواست و معتقد بود که وضع موجود ميتواند و بايد تغيير کند، هرکس که به برابرى انسانها قائل بود و به يک آينده بهتر دعوتشان ميکرد، هرکس که از لزوم تلاش جمعى آدمها براى تاثيرگذارى بر سرنوشت و سهمشان در جهان سخن ميگفت، هرکس که دولت و جامعه را در قبال فرد و آسايش و آزادى او مسئول ميدانست، از هزار و يک تريبون، خوشخيال، قديمى، کم عقل و پا در هوا لقب گرفت. ياس نشان خرد شد، رها کردن آرمان هاى والاى بشرى واقع بينى و درايت خوانده شد. ناگهان معلوم شد که هر ژورناليست تازه استخدام و هر استاديار تازه به کرسى رسيده و هر سرهنگ بازنشسته پاسخ غولهاى فکرى جهان مدرن، از ولتر و روسو تا مارکس و لنين، را دارد و کل معضل آزاديخواهى و برابرى طلبى و تلاشهاى صدها ميليون انسان در چند قرن اخير، جز اتلاف وقت بيحاصلى در مسير رسيدن به عمارت با شکوه "پايان تاريخ" نبوده است و بايد هرچه زودتر به فراموشى سپرده شود.

در متن اين فضاى بين المللى است که انقلابيون ديروز به "باز انديشى" پيرامون انقلاب ٥٧ و انقلابيگرى بطور کلى نشسته اند؛ و نتايجى که گرفته اند بيش از آنکه از ناکامى انقلاب ٥٧ ناشى بشود، مديون روند تمسخر ايده آلها و اصول در مقياس بين المللى است که چند سالى به مد روز بدل شد.

گفته اند که تاريخ را همواره فاتحين مى نويسند. اما بايد افزود که تاريخى که شکست خوردگان مى نويسند به مراتب دروغين تر و مسموم تر است. چرا که اين دومى جز همان اولى در لباس تعزيه و نوحه و تسليم و خودفريبى نيست. اگر تاريخ داستان تغيير است، آنگاه تاريخ واقعى تاريخ شکست نخوردگان است. تاريخ جنبش و مردمى است که همچنان تغيير ميخواهند و براى تغيير تلاش ميکنند. تاريخ کسانى است که حاضر نيستند ايده آلها و اميدهاى خود براى جامعه بشرى را دفن کنند. تاريخ مردم و جنبشهايى است که در انتخاب اصول و اهداف خويش مخير نيستند و ناگزيرند براى بهبود آنچه هست تلاش کنند. انقلاب ٥٧ در تاريخ فاتحين و شکست خوردگان هر دو، پله اى در عروج اسلام و اسلاميت و مسبب شرايطى است که امروز در ايران حاکم است. در تاريخ واقعى، اما، انقلاب ٥٧ جنبشى براى آزادى و رفاه بود که در هم کوبيده شد.

مصائب دوران پس از انقلاب در ايران را بايد بپاى مسببين آن نوشت. مردم حق داشتند رژيم سلطنت و تبعيض و نابرابرى و سرکوب و تحقيرى را که شالوده آن را تشکيل ميداد نخواهند و به اعتراض برخيزند. مردم حق داشتند که آخر قرن بيستم شاه نخواهند، ساواک نخواهند، شکنجه گر و شکنجه گاه نخواهند. مردم حق داشتند در برابر ارتشى که با اولين جلوه هاى اعتراض کشتارشان کرد دست به اسلحه ببرند. انقلاب ٥٧ حرکتى براى آزادى و عدالت و حرمت انسانى بود. جنبش اسلامى و دولت اسلامى نه فقط محصول اين انقلاب نبود، بلکه سلاحى بود که آگاهانه براى سرکوب اين انقلاب، هنگامى که ناتوانى و زوال رژيم شاه ديگر مسجل شده بود، به ميدان آورده شد. برخلاف نظرات رايج، جمهورى اسلامى وجود خود را در درجه اول مديون شبکه مساجد و خيل آخوندهاى جزء نبود. منشاء اين رژيم قدرت مذهب در ميان مردم نبود، قدرت تشيع، بيعلاقگى مردم به مدرنيسم و انزجارشان از فرهنگ غربى، سرعت بيش از حد شهرنشينى و کمبود "تمرين دموکراسى"، و غيره نبود. اين خزعبلات ممکن است بدرد کارير شغلى "شرق شناسان" نيم بند و مفسرين رسانه ها بخورد، اما سرسوزنى به حقيقت ربط ندارد. جريان اسلامى را همان نيروهايى به جلوى صحنه انقلاب ٥٧ کشيدند که تا ديروز زير بغل رژيم شاه را گرفته بودند و ساواکش را تعليم ميدادند. آنها که پتانسيل راديکاليزاسيون و دست چپى از آب در آمدن انقلاب ايران را ميشناختند و از اعتصاب کارگران صنعت نفت درس خود را گرفته بودند. آنها که به يک کمربند سبز در کش و قوسهاى جنگ سرد نياز داشتند. براى "اسلامى" شدن انقلاب ايران پول خرج شد، طرح ريخته شد، جلسه گرفته شد. هزاران نفر، از ديپلوماتها و مستشاران نظامى غربى تا ژورناليستهاى هميشه باشرف دنياى دموکراسى ماهها عرق ريختند تا از يک سنت عقب مانده، حاشيه اى، کپک زده و به انزوا کشيده شده در تاريخ سياسى ايران، يک "رهبرى انقلاب" و يک آلترناتيو حکومتى براى جامعه شهرى و تازه - صنعتى ايران سال ٥٧ بسازند. آقاى خمينى نه از نجف و قم و در راس خيل ملاهاى خر سوار دهات سر راه، بلکه از پاريس آمد و با پرواز انقلاب. انقلاب ٥٧ تجسم اعتراض اصيل مردم محروم ايران بود، اما "انقلاب اسلامى" و رژيم اسلامى محصول جنگ سرد بود، محصول مدرن ترين معادله سياسى جهان آن روز. معماران اين رژيم، استراتژيستها و سياست گذاران قدرتهاى غربى بودند. همانها که امروز از درون لجنزار نسبى گرايى فرهنگى، هيولاى مخلوق خودشان را به عنوان محصول طبيعى "جامعه شرقى و اسلامى" و درخور مردم "جهان اسلام" يکبار ديگر مشروعيت ميبخشند. کل امکانات اقتصادى و سياسى و تبليغاتى غرب براى ماهها قبل و بعد از بهمن ٥٧ براى به کرسى نشاندن اين رژيم و سر پا نگاهداشتن آن بسيج شد.

اما اينکه نفس اجراى اين مهندسى اجتماعى در ايران مقدور شد، مديون اوضاع و احوال و نيروهاى سياسى و اجتماعى داخل ايران بود. ماتريال کافى براى اين کار فراهم بود. حرکت اسلامى در همه کشورهاى منطقه وجود داشته است. اما تا رويدادهاى ايران در هيچ مقطعى اين جنبش به يک جريان سياسى قابل اعتنا و يک بازيگر اصلى در صحنه سياسى اين کشورها بدل نشده بود. (ضد) انقلاب اسلامى را نه به نيروى ناچيز حرکت اسلامى، بلکه روى دوش سنتهاى سياسى اصلى اپوزيسيون ايران ساختند. ضد انقلاب اسلامى را روى دوش سنت ملى و باصطلاح ليبرالى جبهه ملى ساختند که از کارگر و کمونيست بيش از هر چيز هراس داشت و تمام عمرش را زير شنل سلطنت و عباى مذهب به جويدن ناخنهايش گذرانده بود. سنتى که در تمام طول تاريخش قادر نشد حتى يک تعرض نيم بند سکولار به مذهب در سياست و فرهنگ در ايران بکند. سنتى که رهبران و شخصيتهايش جزو اولين بيعت کنندگان با جريان اسلامى بودند. ضد انقلاب اسلامى را روى دوش سنت حزب توده ساختند که ضد - آمريکايى گرى بهر قيمت و تقويت اردوگاه بين المللى اش فلسفه وجودى اش را تشکيل ميداد و رژيم اسلامى را، مستقل از اينکه چه به روز مردم و آزادى مياورد، زمين بارورى براى مانور و مانيپولاسيون ميديد. رژيم اسلام را روى دوش سنت منحط ضد - مدرنيست، ضد "غرب زدگى"، بيگانه گريز، گذشته پرست و اسلام زده حاکم بر بخش اعظم جامعه هنرى و روشنفکرى ايران ساختند که محيط اوليه اعتراض جوانان و دانشجويان را شکل ميداد. خمينى پيروز شد، نه به اين خاطر که مردمانى خرافاتى عکس او را در ماه ديده بودند، بلکه به اين خاطر که اپوزيسيون سنتى و اين فرهنگ منحط ملى و عقبگرا، او را، که در واقع وارداتى ترين و دست سازترين شخصيت سياسى تاريخ معاصر ايران بود، "ساخت ايران"، خودى و ضد غربى تشخيص داد و به تمجيدش برخاست. ضد انقلاب اسلامى محصول اين بود که ابتکار عمل در صحنه اعتراضى از دست حرکت مدرنيستى - سوسياليستى کارگران صنعت نفت و صنايع بزرگ، به دست اپوزيسيون سنتى ايران افتاد. اينها بودند که پرسوناژ خمينى و سناريوى انقلاب اسلامى را از غرب تحويل گرفتند و عملا به توده مردم معترض فروختند.

عليرغم همه اينها، معرکه گيرى اسلامى تنها توانست وقفه اى در روند انقلاب ٥٧ ايجاد کند. رويدادهاى دوره بلافاصله پس از قيام بهمن نشان داد که ديناميسم انقلاب هنوز برجاست. نشان داد که مردم، هرچه بر زبانشان انداخته شده بود، بهرحال نه براى اسلام بلکه براى آزادى و رفاه اجتماعى به ميدان آمده بودند و هنوز در ميدان مانده بودند. بالاخره، انقلاب ٥٧ مثل اکثر انقلابات، نهايتا نه با فريب و صحنه سازى، بلکه با سرکوبى بسيار خونين به شکست کشيده شد. فاصله ٢٢ بهمن ٥٧ تا ٣٠ خرداد ٦٠ تمام آن فرصتى بود که اسلام و حرکت اسلامى با همه اين سرمايه گذارى ها و تلاشها توانست براى موکلين مستاصل رژيم شاه بخرد. و البته از اين بيشتر نياز نداشتند. در تاريخ واقعى ايران، ٣٠ خرداد به ١٧ شهريور ميچسبد و حلقه بعدى آن است. خمينى، بازرگان، سنجابى، مدنى، فروهر، يزدى، بنى صدر، رجايى و بهشتى، نامهايى هستند که بايد بدنبال محمدرضا پهلوى، آموزگار، شريف امامى، بختيار، اويسى، ازهارى و رحيمى آورده شوند، بعنوان مهره هايى که يکى پس از ديگرى جلوى صحنه ميآيند تا شايد راه انقلاب و اعتراض مردم را سد کنند. رژيم سلطنت و مهره هاى رنگارنگش در مقابل ضربات پى در پى جنبش اعتراضى شکست خوردند. حکومت اسلامى، در عوض، قادر شد فرصت بخرد، نيروى ارتجاع را بازسازى کند و انقلاب مردم را به خونين ترين شکل در هم بکوبد. دستور کار هر دو رژيم يک چيز بود.

نيم بيشتر مردم ايران جوان تر از آنند که حتى خاطره گنگى از انقلاب ٥٧ داشته باشند. رابطه اينها با رويدادهاى آن دوره بى شباهت به رابطه نسل انقلابيون ٥٧ با وقايع دوران مصدق و ماجراى ٢٨ مرداد نيست. دورانى سپرى شده و غير قابل لمس که ظاهرا فقط در ذهن نسل معاصر خودش زنده و مهم تلقى ميشود. روايتها از آن دوران زياد و مختلفند، اما بيش از آنکه چيزى راجع به حقيقت تاريخى بگويند، راجع به خود راوى و مکانش در دنياى امروز حکم ميدهند. انسان هميشه از دريچه امروز به گذشته مينگرد و در آن در جستجوى يافتن تائيدى بر اراده و عمل امروز خويش است. نوانديشان ما نيز در نگاه به انقلاب ٥٧، در پى برافراشتن پرچمى در ايران ٧٥ هستند. اما اين پرچم هميشه وجود داشته است. اينکه هر بار چه کسى، با چه تشريفاتى و با زمزمه چه اوراد و آياتى، زير اين پرچم حضور به هم ميرساند مساله اى ثانوى است. 

انتشار اول: فصلنامه نقطه، شماره ٤ و ٥، زمستان ٧٤ و بهار ١٣٧٥ 
اين مقاله مجددا در خرداد ١٣٧٥، ژوئن ١٩٩٦، در نشريه انترناسيونال شماره ٢٩ منتشر شد. 
به نقل از انترناسيونال هفتگى شماره ٤٠ - ٢١ بهمن ١٣٧٩ - ٩ فوريه ٢٠٠١ 

استبداد و خفقان، جبرا نمايى وارونه و مخدوش از حقايق سياسى جامعه ترسيم ميکند. هميشه سقوط رژيمهاى ديکتاتورى عاقبتى جز آنکه ناظران سياسى بر مبناى مشاهدات پيشين انتظار کشيده اند ببار آورده است. کاملا قابل فهم است که چگونه در يک فضاى مختنق ماهيت و توان و برنامه نيروها و احزاب سياسى، توازن قواى ميان نيروهاى اجتماعى، جهت و شتاب روند هاى سياسى و از همه مهم تر تمايلات سياسى و اجتماعى واقعى خود مردم و طبقات مختلف اجتماعى بدرستى بروز پيدا نميکند و منعکس نميشود. ايران تحت سلطه رژيم اسلامى نمونه زنده يک محيط سياسى خفه با سيماى سياسى مخدوش و روندهاى تاريخساز پنهان و پوشيده است. با حساب نمودها، شخصيتهاى سياسى حال و آينده ايران را بايد در ميان خاتمى ها و يزدى ها و سروشها جستجو کرد، ظاهرا کارگر و کمونيست نيرويى در مرکز صحنه سياسى نيست، ظاهرا سرنوشت آينده ايران را لبخند خاتمى و مزاج خامنه اى قرار است رقم بزند، ظاهرا مباحثات آينده ساز در ايران همان نشخوار چند باره مقولات انقلاب مشروطيت و روايات آخونديزه شده از خواست "عدالتخانه" است که زير تيتر "جامعه مدنى" صفحات نشريات ظاهرا "ذينفود" محافل ظاهرا "دگرانديش" پيرامون خود رژيم را انباشته است. خبرنگاران و خبرتراشان، شرق شناسان، متخصصين دول غربى، احزاب ملى و ميهنى، گروهها و دستجات جهان سومى و شرقزده اى که براى دوره اى بدلائلى خارج از اراده خويش دچار عارضه خود کمونيست پندارى شده بودند، همه با اشتياق به اين صحنه آشفته و اين تصوير معوج خيره شده اند و باور و نظر و الهامشان را از آن ميگيرند. اگر اينها را باور کنيم، ايران در آستانه يک رستگارى اسلامى ديگر است. آخوندهاى اهلى، با اسلامى معطر به گلاب مدرنيته، با دگرانديشانى به اندازه کافى مسلمان و مسلمانانى به اندازه کافى دگر انديش، با قانونى ملهم از فقه و فقيهى تابع قانون، قرار است ايران را در روندى تدريجى و بدور از آشوب و انقلاب وارد جمهورى اسلامى دوم کنند. و اين آن "جامعه مدنى" است که به زعم حجره دار نمازخوان بازار و پسران خارج درس خوانده اش، مردم ايران يک قرن است آرزو و استحقاقش را دارند. ايران از قرار در اين مسير افتاده است.

اما در پس اين معرکه، تاريخ واقعى در جهت ديگرى سير ميکند. بايد فراتر را نگاه کرد. گوش را بايد به زمين چسباند و لرزش بنيادهاى اين نظم ارتجاعى را حس کرد. جدال جارى در جامعه ايران مقابله اسلام قساوت و اسلام تساهل نيست، جدال ولايت فقيه و قانون نيست، بلکه جدال آزاديخواهى با استبداد و ارتجاع و اسلام در همه اشکال آن است. در سير تحولى که در پيش است شخصيتهاى جلوى صحنه امروز به سرعت بى ربط و محو خواهند شد. در مقابل ارتجاع اسلامى نه خرده اصلاح طلبان امروز، بلکه صف کمونيسم و آزاديخواهى و مساوات طلبى کارگرى، صف سکولاريسم پيگير و ضد مذهب، صف مدرنيسم و صف رهايى بى چون و چراى زن را خواهيم يافت. اينها تمايلات واقعى اکثريت عظيم مردم ايران است که امروز زير حجاب اختناق پنهان است و ميرود که آينده سياسى ايران را بسازد.

connect1