23جولای2017

سازمان جوانان کمونیست

بخش بردیا کیانی

بخش بردیا کیانی (7)

بردیا کیانی از ایران-

من بردیا کیانی که در زمان مرگ منصور حکمت دوران کودکی خود را میگذراندم خاطره ای از او در ذهن ندارم اما با آشنا شدن با مارکس و سازمان جوانان کمونیست و در ادامه شخص منصور حکمت و مطالعه آثار او و شناخت مواضع حزب کمونیست کارگری ایران پی به درایت و نقش برجسته او بردم. بی شک در این مطلب هم ادعای این را ندارم که همه جانبه بتوانم منصور حکمت را معرفی کنم اما این نوشته تلاشی ست برای هم نسلان خودم که با او آشنا شوند.

روز چهارم ماه جون، سالروز تولد مبارز و نظریه پرداز انقلابی و بنیان گذار و رهبر حزب کمونیست کارگری ایران و جنبش کمونیسم کارگری، منصور حکمت است. او در 4 ژوییه سال 2002 پس از حدود 25 سال مبارزه برای آزادی و برابری به دلیل بیماری سرطان در لندن درگذشت.

 

دوران قبل از انقلاب 57

منصور حکمت که در حقیقت نام اصلی وی ژوبین رازانی بوده در سال 1330 در تهران به دنیا آمد. او پس از تحصیل ریاضیات در دبیرستان البرز، به تحصیل اقتصاد در دانشگاه شیراز پرداخت و سپس برای تحصیلات تکمیلی به انگلستان رفت.

 

انقلاب 57

او با اوج گرفتن مبارزات مردم برای سرنگونی رژیم شاه و در حالی که مشغول نوشتن پایان نامه خود با موضوع توسعه سرمایه داری در ایران بود تحصیلاتش را نیمه کاره رها کرد و به مبارزات انقلابی مردم ایران پیوست. حکمت در همان ابتدا به درستی تشخیص داد که در ایران آن زمان چیزی به نام کمونیسم، وجود خارجی ندارد و جناح چپ "جنبش ملی- اسلامی پرو شرق"، اسم خود را کمونیست گذاشته ولی در حقیقت فرسنگها با کمونیسم مارکس، انگلس و لنین فاصله دارد. او در همین دوران کتابی را نوشت تحت عنوان اسطوره بورژوازی ملی و مترقی که امروزه جزیی از کتاب های کلاسیک مارکسیسم در ایران است. منصور حکمت در همان بحبوحه انقلاب، هسته "سهند" را به همراه عده ای از دوستانش(از جمله حمید تقوایی لیدر کنونی حزب کمونیست کارگری ایران)  ایجاد میکند و این هسته بعدتر سازمانی بنام "اتحاد مبارزان کمونیست" را بوجود می آورد که پس از گذشت 37 سال از انقلاب 57، درست بودن مواضعش در برابر جنبش مرتجع اسلامی و نیز مقابل کمونیزم بورژوایی و چپ سنتی آن دوران مشخص شده و به اثبات رسیده است.

 

دهه 60 شمسی

اتحاد مبارزان در سال 62 به همراه کومله( سازمان زحمتکشان انقلابی کردستان که بسیار در میان مردم کردستان محبوب بود و در کنگره 3 خود مواضع و نظریات اتحاد مبارزان را پذیرفته بود.) و همراه تعدادی دیگر از فعالین کمونیست از سازمانهای دیگر چپ، "حزب کمونیست ایران" را تشکیل داد.

منصور حکمت در دهه 60 به نقد کامل و جامع چپ موجود در آن زمان که آنها را جناح چپ ملی - اسلامی می نامید پرداخت و بیربطی به کمونیزم و سوسیالیسم و بی برنامگی و بی افقی محض آنان را در قبال مردم ایران و طبقه کارگر نشان داد و حریانی را پایه گذاری کرد که بتواند کمونیسم را در ایران نمایندگی کند و صفی از کمونیستها را در ایران سازمان دهد. در همین راستا کتاب 3 منبع و 3 جز سوسیالیسم خلقی بسیار خواندنی است که توصیه می کنم که خوانندگان این نوشتار حتما آن را مطالعه کنند.

 

فروپاشی شوروی

او در اواخر دهه 80 میلادی و همزمان با فروپاشی شوروی و دیوار برلین( که با مستمسک قرار دادن فروپاشی شوروی، تعرض و حمله همه جانبه بورژوازی به کمونیزم و سوسیالیسم را شاهد بودیم.)  مصاحبه معروف و بسیار مهم حکمت،  تفاوت های ما،  هم چنین تشکیل فراکسیون کمونیسم کارگری در حزب کمونیست ایران محصول همین دوران است. پس از حمله آمریکا به عراق و آغاز جنگ خلیج، نشانه‌هایی از ناسیونالیسم و گرایش ناسیونالیستی کرد در حزب کمونیست ایران وجود شد. با وجود آنکه منصور حکمت و فراکسیون کمونیسم کارگری و کادرهای حامی آن، اکثریت را در حزب کمونیست تشکیل می دادند اما حکمت خودش از حزب کمونیست ایران جدا شده که این باعث شد اکثریت اعضای حزب نیز در حمایت از او از آن حزب جدا شوند چرا که بقول منصور حکمت حزب کمونیست ایران ظرفیت مقابله با شرایط نوین جهانی که بعد از فروپاشی شوروی در مقابل چپ ها قرار میگیرد را نداشته و آن حزب نمیتوانست تغییرات لازم برای رویارویی با این شرایط سیاسی حساس را انجام دهد.

پس از فروپاشی شوروی و بلوک شرق و سرمایه داری دولتی در دورانی که سرمایه داری بازار آزاد به رهبری آمریکا با تبلیغات فراوان سعی کرد پایان تاریخ و شکست کمونیسم را اعلام کند، مصور حکمت وبهمراه صفی از کمونیستها، حزب کمونیست کارگری ایران را تشکیل داده و در مقابل هجوم بورژوازی به کمونیسم ایستادند. حزب کمونیست کارگری ایران حزبی پراتیک و اجتماعی، مدرن و قرن بیست و یکمی، بنا شده بر نظریات مارکس نتیجه و برآیند این دوره است.

دو اثر ارزشمند و بسیار خواندنی "مارکسیسم و جهان امروز" و همچنین "دموکراسی: تعابیر و واقعیات"، در همین دوران منتشر شد و منصور حکمت در آن نشان داد که فروپاشی شوروی و بلوک شرق چیزی به جز شکست یک نوع خاصی از سرمایه داری، یعنی سرمایه داری دولتی، نبوده و آنچه که در چین روی کار آمده کلا جریانی ناسیونالیستی بوده برای انتقال چین از فئودالیسم به سرمایه داری و سیستم حاکم در چین یک نظام سرمایه داری تمام عیار است. او هم چنین نشان داد که دموکراسی تعبیر بورژوازی از آزادی و حکومت طبقه ای خاص بر مردم است و آزادی خواهان با وجود آنکه دمکراسی را بهتر از استبداد نظام فئودالی میدانند اما نمی توانند به آن کفایت کنند، بلکه آنان به دنبال نظامی هستند که در آن استثمار و بردگی مزدی ممنوع باشد و طبقات معنا نداشته باشد و کارگران و مردم به طور مستقیم و واقعی حکومت را در اختیار داشته و صاحب ثروت و قدرت در جامعه باشند.

 

دوم خرداد و جریان اصلاح طلبی حکومتی

در سال 76 و پس از روی کار آمدن جریان موسوم به اصلاحات، منصور حکمت با تلاشی بی وقفه به افشاگری و روشنگری در مورد آن پرداخت و آن را رسوا کرد. حکمت با تاسیس انجمن مارکس در لندن خدمات خود را به جنبش کمونیسم در سطح جهان تکمیل کرد و کاپیتال را در این انجمن بازخوانی کرد که این بازخوانی به اعتقاد نگارنده از بهترین بازخوانی هایی میباشد که از کاپیتال انجام شده است. همچنین مباحثی مثل "مبانی کمونیزم کارگری" و "آیا پیروزی کمونیزم در ایران امکان پذیر است؟!" و " انشعاب در کومله" و..... هم در انجمن مارکس توسط او مطرح شد که بسیار مهم است که همه عزیزان را به خواندن آنها دعوت میکنم. در همین رابطه به دو مبحث مهم "حزب و جامعه" و "حزب و قدرت سیاسی" باید اشاره کنم که دو بحث مهم از لحاظ استراتژی سیاسی هستند که حزب کمونیست کارگری را بسیار به جدال طبقاتی و خلع ید از سرمایه داری و مبارزه برای سرنگونی جمهوری اسلامی که درگیر آن بود را به بخش گود استخر سیاسی نزدیکتر کرد. نقطه اوج او را شاید بتوان در کنگره سوم حزب کمونیست کارگری ایران که کنگره ای علنی بود دید که نمایشی قدرتمند و همه جانبه از کمونیسم و حزب رو به جامعه ارائه داد.

 منصور حکمت سرانجام پس از دوره ای دست و پنجه نرم کردن با بیماری سرطان در 4 ژوییه سال 2002 درگذشت. در مراسم تشییع جنازه وی در لندن بیش از 1000 نفر شرکت کردند. بنای یادبود او در هایگیت لندن درست روبروی مجسمه کارل مارکس، قرار دارد. مارکس می گوید انسان گرچه در جسم خود فانی است اما در عمل خویش جاودانه است و منصور حکمت نمونه ای از این انسان هاست. انسانی که گرچه مرگ دست جسمش را از هستی کوتاه کرد اما هرگز نمی تواند افکار او و تلاشش برای بوجود آوردن دنیایی بهتر را از بین ببرد و حزب کمونیست کارگری ایران بعنوان بزرگترین دستاورد سیاسی او در مبارزه طبقاتی جاری را میتوان نشان این تلاش دانست.

بردیا کیانی از ایران-

پس از آن که سال 93 با چندین اعتصاب و کارگران، معلمان، پرستاران و بازنشستگان به اتمام رسید و در سال 94 نیز این مبارزات در جریان است. جمهوری اسلامی پس از آن که در مسئله هسته ای خود با غرب "ظاهرا" به توافق دست یافت، دور جدیدی از حملات خود به کارگران و آزادی خواهان را آغاز کرده است که در این راستا می توان از شکایت بسیج دانشگاه تهران علیه برگزاری مراسم یک می در دانشکده حقوق دانشگاه تهران بخاطر حضور برجسته کمونیستها در این برنامه و همچنین بازداشت محمود صالحی و شاهپور احسانی از مبارزین پرسابقه و محبوب کارگری نام برد. اخیرا هم مجله نئولیبرال مهرنامه در شماره اردیبهشت ماه خود مطلبی تحت عنوان روشنفکران تروریست « به مناسبت چهلمین سالگرد اعدام بیژن جزنی یکی از بنیان گذاران سازمان چریک های فدایی خلق »نوشته و سعی در معرفی کردن چپ ها و کمونیست ها به عنوان تروریست داشته است. این مجله که قیمت آن 12 هزار تومان است اساسا کاربردش برای کارگران یا حتی عموم مردم نیست و تاثیر چندانی رو عموم مردم ندارد. هدف این نوشتار اما نه نقد مطالب آن مجله بلکه ذکر هرچند به صورت موجز از نمونه هایی از ترور و تروریسم در ادیان و مشخصا اسلام است.                                                                                                               1- عصما بنت مروان: احتمالا اولین فردی که در اسلام ترور شد عصما بنت مروان است. وی زنی شاعر از قبیله اوس بود. تنها جرم او سرودن اشعاری در انتقاد از مردم مدینه به دلیل حمایت از محمد بن عبدالله بود. بدیهی است که اسلامگرایان تحمل اشعار عصما را نداشتند به همین دلیل شوهر سابق وی، عمیر بن ادی، در یک شب وارد خانه ی او شد و در حالی که یکی از نوزادان عصما داشت از سینه او شیر می خورد، ابتدا عمیر او را جدا نمود و سپس شمشیر را در قلب عصما فرو کرد به طوری که شمشیر از بدنش گذشت و به زمین زیر رخت خواب نفوذ کرد. صبح روز بعد محمد پس از اطلاع از واقعه، رو به کسانی که در مسجد بودند کرد و گفت:« اگر شما میل دارید کسی که به خدا و پیامبرش خدمت کرده را بشناسید به این مرد نگاه کنید.» عمیر همچنین فرزندان عصما را تهدید کرد که اگر آن ها نیز عمل مادرشان را تکرار کنند به سرنوشت عصما دچار خواهند شد.                                                                                                               

2- ابوعفک: چند هفته پس از ترور عصما نوبت به یک پیرمرد یهودی از قبیله بنی عمر به نام ابوعفک رسید که جرمش شبیه عصما بود. لبوعفک که بیش از 100 سال از عمرش می گذشت اشعاری تند علیه محمد و اسلامیون سروده بود که خشم محمد را برانگیخت و او خطاب به پیروانش گفت:« چه کسی داوطلب است مرا از دست این عنصر فاسد نجات دهد؟» چند روز بعد یکی از افراد طایفه بنی عمر که به اسلام گرویده بود، ابوعفک را تعقیب کرد و وارد حیاط خانه اش شد سپس روی او پرید و با شمشیرش او را به قتل رساند. در اثر فریاد ابوعفک زیر ضربات شمشیر قاتل، همسایگانش وارد خانه شدند و قاتل را دستگیر کردند اما هنگامی که می خواسنتد او را مجازات کنند وی موفق شد فرار کند.                                                                              

3– کعب بن اشرف: در سال دوم هجرت، کعب بن اشرف که یک یهودی از طایفه بنی النضیر بود که ابتدا به اسلام ایمان آورده بود اما پس از آن که محمد قبله را از اورشلیم به سمت کعبه تغییر داد از اسلام دست کشیده و دوباره یهودی شده بود و به اصطلاح فقهی "مرتد" محسوب می شد. او پس از شکست قریش در جنگ بدر اشعاری غمناک درباره کشته شدگان قریش در این جنگ سروده بود و همچنین افراد قریش را تحریک میکرد که از محمد انتقام بگیرند. محمد که نمی توانست اشعار کعب را تحمل کند و در واقع آن اشعار را خطری جدی برای ادامه کار خویش می دید، پیروانش را این چنین مورد خطاب قرار داد:«چه کسی از بین شما حاضر است مرا از دست پسر اشرف که باعث رنج و عذابم شده است نجات دهد؟» محمد بن مسلمه اعلام آمادگی برای انجام این ترور کرد و سپس به توصیه محمد با سعد بن معاذ به مشورت پرداخت. سعد 4 تن از افراد قبیله اش را در اختیار محمد بن مسلمه قرار داد. سعد به او پیشنهاد کرد که ابتدا او (محمد بن مسلمه) به کمک ابونعیلا(برادر رضاعی کعب) به کعب نزدیک شوند و کار های او را تحسین کنند. نقشه ای که با موافقت محمد بن عبدالله همراه شد. شبی که عاملان ترور قصد اجرای نقشه خود را داشتند به طرف خانه کعب که خارج شهر بود رفتند(تا حومه شهر محمد بن عبدالله آنان را همراهی نمود و سپس آرزوی موفقیت برایشان کرد که این خود نشانه ای آشکار مبنی بر حمایت کامل محمد از ترور مخالفینش می باشد.) ابونعیلا  کعب را صدا زد و او بدون توجه به اینکه ابونعیلا و همراهانش مسلحند بدون شمشیرش به خارج از خانه اش به نزد وی رفت(آنان از پیش قراری گذاشته بودند مبنی بر اینکه محمد عامل مصائب و بدبختی های مردم است و باید او را از سر راه برداشت و کعب علیرغم اینکه در ابتدا به آنها اطمینان نداشت نهایتا موافقت خود را با هدف ابونعیلا اعلام کرده بود.) آنان به را افتادند و در مسیر خود به  آبشاری رسیدند و تصمیم گرفتند  قدری در آنجا استراحت کنند که در همین هنگام ابونعیلا موهای کعب را گرفت و در حالی که او را بر روی زمین می کشید فریاد زد:« او را بکشید! دشمن خدا را بکشید!» همراهان او نیز شمشیرهایشان را از غلاف خارج کردند و به جان کعب افتادند. کعب نیز شروع به داد و فریاد کرد و موجب شد یهودیان سراسیمه خانه هایشان را برای نجات او ترک کنند. مهاجمین هم از بیم دستگیری به وسیله آنها هراسان و تکبیر گویان به سرعت به طرف شهر گریختند. محمد بن عبدالله هنگامی که آنان را در ورودی مسجد دید از آنها سپاس گزاری کرد و این "موفقیت" را به آنها تبریک گفت. صبح روز بعد محمد از دست کسانی که با قتل وحشیانه کعب مخالفت می کردند عصبانی شد و به پیروانش دستور داد که هر کجا یهودیان را یافتند آنها را بکشند.                                                        

4- ابن صنیعا: به موجب این دستور محمد، موهیزه یکی از پیروان محمد هنگامی که ابن صنیعا، یک تاجر یهودی  و هم پیمان طایفه اش، را دید او را به قتل رساند و اموالش را مصادره کرد. نکته تلخ و آموزنده اینجاست که هنگامی که هویزه برادر موهیزه او را به دلیل قتل ابن صنیعا هم پیمان طایفه اش سرزنش کرد وی اینگونه او را تهدید کرد:« به خدا سوگند اگر کسی که به من دستور داد ابن صنیعا را بکشم این دستور را برای قتل تو نیز داده بود تو را نیز می کشتم.» هویزه پرسید:« چه! یعنی تو حاضری برادرت را به دستور محمد بکشی؟» موهیزه هم در جوابش گفت:« آری اگر محمد دستور دهد حاضرم تو برادرم را نیز برای اجرای دستور بکشم.» پس از اینکه هویزه این جواب را از برادرش شنید همانجا مسلمان شد. بدیهی است که اقدامات مذکور تا چه اندازه سبب ترس و وحشت ساکنان عربستان شده و بسیاری از آنان از سر ترس و نه اعتقاد قلبی به اسلام ایمان می آوردند. اینها تنها نمونه هایی اندک از جنایات  محمد و پیروتنش می باشد و قطعا جمع آوری آنها نیازمند نگارش کتاب هایی قطور است که از حوصله و هدف این نوشتار خارج است اما مسئله این جا است که این تروریسمی  که محمد شخصا آن را از پیروانش درخواست می کرد با مرگ محمد به پایان نرسید و مسلمانان پس از او نیز این رویه را به مثابه یک " سنت نبوی " ادامه دادند که موارد زیر نمونه هایی از مهم ترین ( البته به عقیده نگارنده ) موارد تروریسم اسلامی است.                                                                 

5– ابومسلم: ابومسلم با نام حقیقی بهزادان فرزند وندادهرمز که فرماندهی لشکر بنی عباس را در برابر امویان به عهده داشت و سرانجام موفق شده بود در سال 132 هجری قمری با شکست مروان حمار آخرین خلیفه اموی حکومت را به دست عباسیان بسپرد، حدود 5 سال بعد ( 137 هجری قمری ) پس از آن که قدرتش روز به روز افزایش می یافت با حیله ابوجعفر منصور دوانیقی دومین خلیفه عباسی که پس از سفاح به خلافت رسیده بود به طرز وحشیانه ای به قتل رسید. او پس از سرکوب دشمنان خلیفه در عراق می خواست به خراسان بازگردد اما منصور که از احترام و عزت ابومسلم  در نزد مردم خراسان هراسان بود وی را به نزد خود دعوت کرد و ابومسلم نیز نهایتا پذیرفت. روزی که ابومسلم به نزد منصور در دارالخلافه رفت منصور در ابتدا شمشیر وی را از او ستاند و سپس شروع کرد به ایراد گرفتن از اقدامات او. هر بار که منصور گناهی از او می شمرد ابومسلم عذرخواهی می کرد تا اینکه نهایتا کاسه صبرش لبریز شد و گفت:« یا امیرالمومنین با مثل من این چنین سخن ها نگویند با زحمتی که در جهت دولت شما کشیده ام.» منصور خشمگینانه به او دشنام داد و گفت:« آن چه تو کردی اگر کنیز سیاه بودی همین توانستی کرد.» ابومسلم نیز جواب داد:« این سخنان را بگذار که من جز از خدای از کسی دیگر نترسم.» منصور هم که قبل از ورود ابومسلم به تعدادی از سربازانش دستور داده بود در کاخ مخفی شوند و به محض اینکه او شروع به دست زدن کرد به ابومسلم حمله کنند و وی را بکشند، شروع به دست زدن کرد و آنها بیرون آمدند و با شمشیرهایشان ابومسلم را به قتل رساندند.                                                                   

6- ناصرالدین شاه قاجار: پنجمین پادشاه قاجار که طولانی ترین میزان حکومت را با  50 سال در میان پادشاهان قاجار دارد در روز سالگرد پنجاهمین سال به تخت نشستنش در تاریخ 17 ذی القعده 1313 قمری، 17 اردیبهشت 1275 خورشیدی، توسط میرزا رضا کرمانی ( از شاگردان سید جمال الدین اسدآبادی که از او به عنوان اولین "روشنفکر دینی" یاد می شود.) با تفنگ روسی که میرزا رضا در بارفروش، بابل امروزی، خریده بود دم در ورودی مرقد عبدالعظیم حسنی در شهرری هدف گلوله قرار گرفت. میرزا رضا به قصد تقدیم یک نامه به شاه به او نزدیک شد و از زیر عریضه با تفنگش به شاه شلیک کرد.(هرچند که خود ناصرالدین شاه مانند شاهان دیگر یدطولایی در سرکوب و ترور مخالفین خود داشته است.)                                                                        

7- احمد کسروی: پس از اشغال ایران توسط قوای متفقین و تبعید رضاشاه در شهریور 1320 به علت کم سن و سال بودن شاه جدید و عدم اتوریته سیاسی او یک سری آزادی های اجتماعی و سیاسی پدید آمد. در این دوران سید احمد کسروی که یک تاریخدان زبان شناس و وکیل بود شروع کرد به چاپ نوشته هایش که در مورد نقد مذهب بود. همین اقدام او موجبات خشم ملایان شیعی و پیروان آن ها را فراهم آورد. او در ابتدا توسط سید مجتبی میر لوحی معروف به نواب صفوی ( که معلوم نیست آیا او حتی کتاب های کسروی را خوانده بود یا خیر) به همراه دستیار خود خورشیدی مورد سو قصد قرار گرفت ولی این ترور ناموفق بود و کسروی و خورشیدی به بیمارستان منتقل شدند. ضاربین از چاقو و اسلحه ای که توسط شیخ محمد حسن طالقانی امام جماعت مسجد سیف الدوله تهران خریداری شده بود استفاده کردند و با وثیقه ای که یکی از تجار ثروتمند بازار تهیه کرده بود آزاد شدند. این ترور نافرجام در 29 فروردین 1324 اتفاق افتاد. چند هفته پس از این واقعه روح الله خمینی که در آن هنگام ملای پیش پا افتاده ای محسوب میشد در نامه ای ضمن " یک نفر تبریزی بی سر و پا " خطاب کردن کسروی از " مسلمانان با غیرت " خواست به " این بی سواد تبریزی " واکنش نشان دهند و " این مرتد جاهل مفسد الارض " را بکشند. سرانجام پس از فشار ملایان کسروی توسط محسن صدر ( صدر الاشرف که خود ملایی در لباس عامه بود و در آن دوران به نخست وزیری رسیده بود.) به دادگاه فراخوانده شد دادگاهی که در آن برادران امامی از گروه تروریستی که نواب صفوی پس از آزادی از زندان به نام فدائیان اسلام تشکیل داده بود، نیز حضور داشتند و در جلسه با اسلحه و چاقو به کسروی و منشی اش سید محمدتقی حدادپور حمله بردند و به طرز فجیعی آن دو نفر را سلاخی کردند. این ترور وحشیانه نه تنها موجب مجازات گروه فدائیان اسلام نشد بلکه قاتلین مورد تقدیر مراجع اسلامی و ملایان عالی رتبه نیز قرار گرفتند. این گروه تروریستی بعدتر چندین ترور موفق و ناموفق دیگر نیز انجام داد که ترور حسنعلی منصور نخست وزیر وقت، از آن جمله اند.                                                      

8– انور سادات: محمد انور سادات سومین رئیس جمهور بود که درسال 1970 و پس از مرگ چهره ی کاریزماتیک کشورهای عرب زبان، جمال عبدالناصر به این مقام رسید. او در اکتبر سال 1973 به اسرائیل اعلان جنگ داد و هر چند در ابتدا به موفقیت هایی ( نظیر عبور ارتش مصر از کانال سوئز ) دست یافت اما سرانجام از اسرائیل شکست خورد و قرارداد معروف کمپ دیوید را با اسرائیل امضا نمود و مصر به اولین کشور عربی بدل شد که موجودیت اسرائیل را به رسمیت شناخت. این مسئله ای نبود که به مذاق اسلامیون خوش آید و همین مسئله موجب شد عمر عبدالرحمن یک مفتی بلند پایه مصری فتوای قتل سادات را بدهد. سادات در زمانی که در حال دیدن سان ارتش بود یک جیپ مقابل جایگاهی که او در آن بود ایستاد و سربازانش که از اعضای گروه جهاد اسلامی مصر بودند وی را به رگبار بستند که یکی از تیر ها درست به سر سادات برخورد کرد و وی در جا کشته و به پشت جایگاه پرت شد. مهاجمین که گمان می کردند وی نمرده و خود را به پشت پرت کرده است به طرف جایگاه نزدیک شدند و فردی به نام خالد احمد شوقی الاسلامبولی جنازه سادات را به رگبار بست. سادات بلافاصله به بیمارستانی در آن نزدیکی منتقل شد و چند ساعت بعد به طور رسمی خبر مرگ وی اعلام شد. در این واقعه ی تروریستی 7 تن از جمله سفیر کوبا کشته و 28 نفر هم مجروح شدند.                                                                                            

9– یازده سپتامبر: در صبح روز 11 سپتامبر سال 2001 برابر با 20شهریور 1380 یکی از مهم ترین وقایع تاریخ بشری به وقوع پیوست. 19 تن از اعضای گروه تروریستی القاعده ( که به کمک آمریکا برای مقابله با شوروی در دهه 80 میلادی در افغانستان تشکیل شده بود.) موفق شدند 4 هواپیمای مسافربری-تجاری را بربایند. ربایندگان موفق شدند 2 هواپیما را در فاصله های زمانی مختلف به برج های دوقلو مرکز تجارت جهانی در شهر نیویورک  بکوبند که در اثر آن همه ی افراد حاضر در آن هواپیما به همراه عده ی زیادی که در آن دو برج بودند کشته شدند و آن دو برج نیز پس از 2 ساعت به طور کامل تخریب شد و همچنین به ساختمان های اطراف خسارت زیادی وارد آمد. ربایندگان هواپیمای سوم آن را به ساختمان پنتاگون واقع در ارلینگتون در ویرجینا کوبیدند و هواپیمای آخر که ربایندگان قصد داشتند آن را به طرف واشنگتن دی سی ببرند نهایتا در زمینی نزدیک شنکسویل در پنسیلوانیا سرنگون شد. در این حادثه تروریستی که به نوعی اعلان جنگ یک گروه تروریستی اسلامی به یک کشور محسوب می شود مجموعا 2994  تن از 90کشور مختلف کشته شدند.                                                                                       

10- هفته نامه شارلی ابدو: نزدیکترین واقعه تروریستی که در این نوشتار مورد بررسی قرار میگیرد واقعه ی حمله تروریستی به دفتر مجله طنز شارلی ابدو در پاریس به تاریخ 7 ژانویه 2015 است. پس از آن که این مجله طنز در شماره ای کاریکاتوری از محمد پیامبر اسلامیون و نیز ابوبکر بغدادی رهبر گروه تروریستی داعش منتشر کرد، در تاریخ 7 ژانویه 2 مرد مسلح به نام های سعید و شرف کواشی وارد دفتر شارلی ابدو واقع در خیبان نیکولا اپر پاریس شدند و اقدام به تیراندازی به سوی کارکنان و نگهبانان نمودند که 12 نفر کشته و 10نفر زخمی شدند. برادران کواشی پس از آن به چاپخانه ای در شهر دمارتن گریختند یک تن را نیز به گروگان گرفتند. در اثر یورش پلیس و محاصره چاپخانه برادران کواشی از مخفی گاه خود بیرون شدند تا با پلیس بجنگند که هر دو کشته شدند و گروگان هم نجات یافت. گروگان گیری دیگری نیز به طور همزمان پس از فرار برادران کواشی به چاپخانه دمارتن توسط فردی مسلح به نام امدی کولیبالی در شرق پاریس رخ داد. کولیبالی در یک فروشگاه مواد غذایی یهودی که در شرق پاریس بود،عده ای را به گروگان گرفت ولی سرانجام او نیز با یورش پلیس به فروشگاه به همراه 4 گروگان کشته شد.4 گروگان به شدت مجروح شدند ولی 15 تن دیگر بدون آسیبی از مهلکه نجات یافتند. دادستان فرانسه کشته شدن 4 گروگان را مربوط به قبل از حمله پلیس دانست. راهپیمایی سراسری اتحاد 4 روز بعد از این واقعه یعنی در 11 ژانویه با حضور گسترده مردم در شهر پاریس برگزار شد.                                                              

این ها فقط نمونه هایی اندک از تروریسم اسلامی در طول تاریخ می باشد و نوشتن همه آنها نیازمند تالیف کتاب هایی قطور است هرچند ممکن است موارد ناشناخته ی بسیاری وجود داشته باشد که از قلم بیفتد. تازه به عملکرد خود جمهوری اسلامی در دهه شصت شمسی در ایران علیه مخالفین و در دهه هشتاد و نود میلادی در خارج کشور که بصورت سیستماتیک فعالین سیاسی و مخالفین خود را ترور میکرد اشاره ای نکردم، اما حال سوال اصلی این است که چه کسانی و جریاناتی به راستی تروریست هستند؟! کمونیست ها و مارکسیست ها که همواره رهبران و نظریه پردازانشان، تروریسم را محکوم کرده اند؟!

کمونیسم جنبشی "سیاسی اجتماعی" و واقعی در بطن جامعه است که برای تغییر بنیادی وضعیت موجود تلاش میکند و ارتباطی به ترور و تروریسم ندارد. کمونیزم قدرت خود را از دل مبارزه ای سیاسی و اجتماعی از میان توده های کارگران و زحمتکشان و مردم انساندوست بدست می آورد. ما فعالین کمونیست بهمراه توده عظیمی از مردم آزاده در ایران و جهان برای تغییر وضعیت موجود که ضدانسانی ست و جریانات تروریست اسلامی و دولتهای ترویست غربی، خشونت، ترور، جنگ و قتل و جنایت و تجاوز و بردگی را به مداوما به زندگی ما تحمیل میکنند مبارزه میکنیم. ما خود قربانی تروریسم هستیم و البته برعلیه آن. مذهب و اسلام و جریانات و دولتهای اسلامی تاریخا و در حال حاضر در دوره حاضر یکی از اصلی ترین عوامل وجود تروریسم در سطح خاورمیانه و در سطح جهانی هستند. نمونه های آن داعش و القاعده و اخوان المسلمین و حزب الله لبنان و حکومتهای جمهوری اسلامی و عربستان و... هستند.

بردیا کیانی از ایران-

اخیرا پس از برگزاری موفقیت آمیز سمینار بمناسبت روز جهانی کارگر در دانشکده حقوق دانشگاه تهران که با استقبال پر شوری مواجه و در آن قطع نامه تشکل ها و اتحادیه های مستقل کارگری خوانده شد، مسئول بسیج دانشگاه تهران در نامه ای به نیلی احمد آبادی سرپرست دانشگاه از این آکسیون انقلابی و رادیکال دانشجویان شکایت کرده است که این خبر و شکایت نامه بسیج را هم سایت حکموتی فارس منتشر کرده است. او، مارکسیست ها را افرادی ملحد و کافر نامیده است ( گفتنی است که رژیم اسلامی در دهه 60 با استفاده از همین حربه یعنی زدن اتهام " کفر" به مارکسیست ها و کمونیستها بخصوص در سال های 60 و 67 عده ی بسیاری از دانشجویان، جوانان و مبارزان چپ گرا را اعدام کرد.) او که از عدم احترام هیچیک از حاضرین به سرود ارتجاعی جمهوری اسلامی بسیار عصبانی شده است، سعی میکند که برچسب " پوسیده بودن " را به چپ ها بزند که البته در این راه ناموفق است. زیرا هر کسی که کوچک ترین آشنایی با فضای سیاسی دانشگاه ها در ایران را داشته باشد، میداند که همواره دانشجویان چپ، انسانی ترین، رادیکال ترین، مترقی ترین و انقلابی ترین خواسته ها را مطرح کرده اند و فضای دانشگاه نیز همواره چپ بوده است. وی در ادامه با نام بردن از چند نشریه چپ دانشجویی و هم چنین دو فعال دانشجویی ( که از قضا هیچ نقشی در آن مراسم نداشتند)  سعی در فرافکنی دارد اما این بار هم تیرش به سنگ میخورد زیرا آن دو فعال سابق دانشجویی که نویسنده کم اطلاع و صدالبته مغرض این نامه، نام یکی از آنان را به جای سعید به غلط مهدی می نویسد، هم اکنون در ایران سکونت ندارد چه برسد به آنکه بخواهند نقشی در مراسم ایفا کنند. وی در انتها با تهدیدی به سبک لمپن ها ( که همانطور که در متن نامه مشهود است به دلیل ترس از اقدامات و فعالیت های دانشجویان است.) برای دانشجویان و فعالین دانشجویی خط و نشان می کشد اما حقیقت ماجرا اینست که این تهدید ها بسیار پوچ و بی معنی و نشان دهنده ترس روز افزون بسیج از دانشجویان می باشد، زیرا دانشجویان چپ رادیکال که در دانشگاه ها طیف غالب هستند بسیار فعال بوده و این آکسیون ( بزرگداشت روز جهانی کارگر)  تنها یکی از اقدامات آنان است و علاوه بر این تجربه نشان داده که هیچ کدام از این قبیل تهدیدات تاکنون نتوانسته مانع از فعالیت گسترده و موثر دانشجویان چپ در دانشگاه ها شود و علی رغم همه ی انواع تهدیدات، مبارزات دانشجویی در ایران روز به روز وسیع تر و فعال تر می شود درست برعکس بسیجیانی که علیرغم حمایت قانونی حکومت اما تعدادشان در دانشگاه ها در اقلیت هستند و مورد نفرت اکثریت دانشجویان قرار دارند.

بردیا کیانی از ایران-

روز سه شنبه 8 اردیبهشت نشستی از ساعت 3 تا 6 بعد از ظهر در دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران برگزار شد تحت عنوان بزرگداشت روز جهانی کارگر. سخنرانان این برنامه پرویز صداقت و محمد مالجو بودند. دانشجویان، جمعی از کارگران و فعالین سیاسی چپ هم در این برنامه شرکت داشتند. درابتدای مراسم، سرود جمهوری اسلامی پخش شد که با بی اعتنایی اکثر حاضرین در جلسه همراه شد و به جز عده ای کسی از جای خود برنخاست. در ادامه مسئول انجمن اسلامی ( که نهادی اصلاح طلب است) به شرح دادن تاریخچه ای درباره علت نام گزاری روز "یک می به‌عنوان روز جهانی کارگر" پرداخت و همچنین سخنرانی ای از بهشتی پخش شد.

سپس پرویز صداقت سخنرانی خود را شروع کرد. وی با اشاره به این که هدف نخستین برنامه توسعه ( که در سال 68 و پس از پایان جنگ ایران و عراق تدوین شد) انباشت سرمایه به دلیل جبران عقب ماندگی عصر جنگ و انقلاب بود، گفت که این برنامه ها نه قادر به تامین عدالت بوده و نه حداقل نیازهای مردم را تامین کرده است و نه تنها هیچکدام از ارقام و شاخص های پیش بینی شده تحقق نیافت بلکه روند پسرفت را در بسیاری از شاخص های رفاه اجتماعی و برابری درآمدی شاهد بودیم که این نشاندهنده روح نیولیبرالی حاکم بر برنامه های توسعه ی 25 سال گذشته در ایران است. اساس این برنامه بر خصوصی سازی، آزاد سازی تجاری، مقررات زدایی برای پیشبرد خصوصی سازی و آزاد سازی بود که در کالایی شدن هر چه بیشتر حیات اجتماعی مردم نقش داشته و به کارگران و فرودستان آسیب رسانده است. سیاست برنامه تعدیل ساختاری سبب کاهش نرخ دستمزد حقیقی کارگران شده است و امروزه کارگران در حالی بازنشسته می شوند که هیچ طمعی از شیرینی میوه توسعه وعده داده شده در پرتوی شعارهای تعدیل ساختاری نچشیده اند. وی در ادامه سخنرانی خود افزود که علاوه بر این کاهش نسبی درآمد، مسایل دیگری مانند موقتی سازی نیروی کار و کاهش شاید قرار داد های دایم و استفاده از برون سپاری و پیمانکاری دز پروژه های مختلف تاثیرات ناگواری بر معیشت کارگران گذاشته است.

سپس محمد مالجو به سخنرانی پرداخت و گفت توان چانه زنی نیروی کار در تمام مناطقی که سیاست تعدیل ساختاری در آن ها اجرا شده کاهش یافته است که این خود به دلیل سیاست های غلط اقتصادی و تحلیل های نادرست می باشد. طبق اذعان وزارت کار امروز بیش از 93% قرارداد های کارگران، موقت است و دیگر چیزی به اسم امنیت شغلی وجود ندارد. حضور شرکت های پیمانکار نیروی انسانی و دلالی آن ها، بخشی از هزینه های آگهی استخدام شرکت ها را کاهش می دهد و بخشی از سهم نیروی کار را برمی دارد. او در ادامه افزود خروج اکثریت نیروی کار کشور در اثر تغییرات در شمول بند های اساسی قانون کار است( بنگاه های خدماتی - تولیدی زیر 10 نفر از شمول قانون کار خارج شده اند.) او همچنین افزود که در اثر اخراج نیروی کار یا آزادی تعدیل نیروی کار که از اوایل دهه 70 و با خصوصی سازی بخشی از شرکت های دولتی در دستور کار قرار گرفته بخش قابل ملاحظه ای از کارگران دولتی تعدیل نیرو شده و به سمت بازارکار پرتاب شدند.

در ادامه جلسه یکی از حضار سوالی مطرح کرد که مالجو بدان پاسخ داد و سپس ناصر زرافشان در حالی که پیش تر اطلاعی درباره ی سخنرانی او داده نشده بود، شروع به سخنرانی کرد ( که همین مساله موجب کوتاه تر شدن زمان بخش تریبون آزاد شد.) و پس از سخنرانی زرافشان نوبت یکی از حضار در جلسه بود که در بخش تریبون به اظهار نظر بپردازد. او با انتقاد از نحوه ی برگزاری مراسم نسبت به سخنرانی بدون اطلاع زرافشان اعتراض کرد و گفت که اگر وضعیت موجود در ایران نبود اکثریت جمعیت حاضر، به جای حضور در این مراسم، جلوی مجلس و در کنار معترضین بودند. او همچنین خواهان دادن یک تریبون آزاد به چپ گرا ها در دانشگاه شد. او در انتهای سخنرانی پرشور خود که با استقبال گسترده حضار و همراه با تشویق ها و کف زدن های چند باره آنان بود، بخش هایی از قطعنامه نهاد ها و تشکل های مستقل کارگری را خواند که با حمایت وسیع حاضرین مواجه گشت و در پایان صحبت هایش با تشویق پر شور شرکت کنندگان مواجه شد. اما در ادامه مسئول برگزاری نشست با این بهانه که زمان نشست به پایان رسیده مانع از آن شد که دیگر حاضرین از تریبون آزاد مراسم استفاده و حرف هایشان که حرف اکثریت جامعه است را در دانشگاه و با صدای رسا اعلام کنند.

بردیا کیانی از ایران-

سال 94 با خبر تلخ خودسوزی یونس عساکره ( جوان دستفروش خرمشهری که پس از حمله ماموران شهرداری به بساطش اقدام به خودسوزی کرد و پس از چند روز در بیمارستانی در تهران درگذشت ) و همچنین خبر قتل و سپس سوزاندن فرخنده ( دختر جوان در کابل که به اتهام واهی سوزاندن قرآن توسط مسلمانان خشمگین به قتل رسید و سپس جنازه اش سوزانده شد ) آغاز گردید. چند روز قبل یعنی روز سه شنبه 25 فروردین، خبر تلخ خودسوزی دیگری منتشر شد که نمایانگر میزان مشکلات مردم است که آنان را وادار به چنین اقداماتی می کند.                              

حمید فرخی دیزج، دستفروش 43 ساله در تبریز که پدر 3 کودک بود و در بازار تبریز دستفروشی میکرد، علی رغم آن که برای دستفروشی اش مجوز داشت، با هجوم مزدوران شهرداری مواجه شد و مزدوران شهرداری وسایل او را ضبط کردند. وی پس از این واقعه چندین بار به دفتر شهرداری منطقه 8 تبریز رجوع می کند و نسبت به این اقدام ماموران شهرداری اعتراض می کند اما مسئولین شهرداری کوچکترین توجهی به اعتراضات او نمی کنند. او سرانجام در اعتراض به وضعیت موجود، در روز سه شنبه 25 فروردین در یکی از اتاق های شهرداری و در مقابل مسئول مربوطه اقدام به خودسوزی می کند. البته عده ای می گویند این خودسوزی نه در یکی از اتاق های شهرداری بلکه خارج از آن و در یک مکانی دورتر از آن رخ داده است و برخی هم می گویند در مقابل ساختمان شهرداری بوده است. اما این مسئله که خودسوزی در داخل ساختمان بوده یا مقابلش چندان تفاوتی ندارد، مسئله مهم و منزجرکننده اینست که ماموران شهرداری نه تنها کوچتکرین به این خودسوزی اعتنایی نکرده بلکه حمید فرخی را مورد تمسخر نیز قرار داده اند.                                                                                   

حمید فرخی پس از این واقعه و در حالی که دچار 50% سوختگی شده بود، به بیمارستان سینا تبریز منتقل شد و در بخش سی سی یو بستری شد و شوربختانه پس از چند روز، در روز یکشنبه 30 فروردین درگذشت. علاوه بر این، چند روزی است که خبر خودسوزی معلم دامغانی به دلیل مشکلات معیشتی – اقتصادی نیز منتشر شده است. البته به دلیل سانسور و خفقان موجود در جمهوری اسلامی، از جزئیات حادثه اخبار زیادی منتشر نشده اما تا آن جا که ما می دانیم وی به بخش سوختگی یکی از بیمارستان های مشهد انتقال یافته است.                                                                                                           

گرچه اخبار مربوط به خودسوزی تن هر انسانی را می لرزاند اما لازم است که گفته شود خوسوزی راه مقابله با مشکلات نیست هر چند که ما درک می کنیم که این خودسوزی ها به چه علت رخ می دهد و فرد ناچارا و از روی استیصال تحت شرایط و فشار زیادی که روی خود احساس میکند دست به این اقدام وحشتناک میزند اما به هیچ وجه باعث بهبود شرایط نخواهد شد بلکه فقط متاسفانه باعث آسیب رساندن به خود و از دست دادن زندگی فرد میشود و در ادامه هم خانواده خود را هم دچار مشکلات دوچندان بعدی می کند، بدون آن که تغییری در اوضاع به وجود آورده باشند.                                                                   

اما راه درست مقابله با این معضلات و شرایط ضدانسانی موجود چیست؟ بهترین راه تمام دستفروشان برای اعتراض به مشکلات معیشتی – اقتصادی و هم چنین مقابله با هجوم ماموران شهرداری این است که متشکل شوند و خواسته هایشان را در قالب اعتراضات و تظاهرات جمعی و به صورت متحد در مقابل شهرداری ها و وزارت کار بیان کنند و مطمئن باشند که هرگونه اعتراض و تظاهرات دستفروشان با حمایت گسترده مردمی در سطح جامعه مواجه خواهد شد. در همین یک هفته گذشته  ما شاهد اعتراض کارگران برق از شهر های مختلف بودیم که به دلیل " رسمی نشدن " علی رغم سابقه 10 تا 12 سال، دست به اعتراض در مقابل نهاد ریاست جمهوری زدند و کارگران پتروشیمی اصفهان نیز در مقابل مجلس تجمع کردند و خواهان پیگیری مطالباتشان شدند همچنین کارگران مخابرات نیز در مقابل ساختمان شرکت مخابرات تهران دست به تجمع اعتراضی زدند. علاوه بر اینها معملمان و پرستاران و بازنشستگان نیز در اعتراض به وضعیت موجود، دست به تجمع، اعتراض، اعتصاب و امضای طومار زده اند.                                                                                                              

یک می( 11 اردیبهشت) روز جهانی کارگر در پیش است و این یکی از بهترین فرصت ها برای تمام دست فروشان و به طور کلی تمام کارگران و مردمی ست که تحت ستم و استثمار و سرکوب حکومت سرمایه داری در ایران قرار گرفته اند که با حضور خود در تجمعات اعتراضی روز جهانی کارگر به طور هم صدا و متحد، در مقابل وزارت کار به وضعیت ضد انسانی موجود در ایران اعتراض کنند. در ادامه هم باید دستفروشان در شهرهای مختلف متشکل و همبسته شوند و بتوانند برای مقابله با معضلاتی که وجود دارد دست به یک اقدام مشترک بزنند.

بردیا کیانی از ایران-

حسن روحانی بار دیگر درباره زنان ایران به اظهارنظر پرداخته است. وی که در روز یکشنبه 23 فروردین در همایش به اصطلاح بزرگداشت "بانوی انقلاب" حضور یافته بود، در ابتدای سخنرانی اش با خواندن آیاتی از قرآن (کتابی که مملو از نابرابری ها و نقض حقوق زنان است)  به این مسئله پرداخت. نکته قابل ذکر دیگر اینکه، وی آیاتی از قرآن را خواند که اشاره به امر به معروف و نهی از منکر توسط مومنان دارد و جالب اینجاست که در همین روزها هم مجلس اسلامی نیز قوانین مستبدانه و ارتجاعی دیگری مجددا درباره این موضوع یعنی امر به معروف و نهی از منکر تصویب کرده است. این بدان معناست که پس از این سخنرانی نمایشی و فرمالیته روحانی، میخواهند با شروع مجدد فصل گرما در برابر زنان و جوانان و موج فزاینده بیحجابی و برهم زدن تفکیک جنسیتی جاری در جامعه دوباره اراذل اوباش و لمپن های اسلامی را روانه خیابانها کنند که باردیگر به مردم و خصوصا زنان حمله کنند و آنان را مورد آزار و اذیت قرار دهند. روحانی در این سخنرانی اش هم گفت: "همدلی تنها در 50% جامعه نیست بلکه باید در 100%  جامعه محقق شود. باید احترام به زنان در تمام سطوح حفظ شود." این در حالی است که همزمان با تصویب طرح به اصطلاح حمایت آمران معروف و ناهیان منکر باردیگر نشان میدهند که احترام به زنان در جمهوری اسلامی که روحانی درباره آن صحبت میکند، حرفی پوچ و بسیار بی معنی است و اینرا بخوبی مردم میدانند. قربانیان اصلی این اراذل اوباش و لمپن های خیابانی، زنان و جوانان در ایران هستند.

برای نمونه ای دیگر مسئله ممنوعیت ورود زنان به ورزشگاه ها در ایران است که یک بیحقوقی عریان نسبت به زنان است و مدتهاست جنبشی برای لغو این ممنوعیت شکل گرفته اما حدود دو هفته از مسابقه فوتبال بین ایران و سوئد در استکهلم میگذرد. مسابقه ای که هر چند در آن تیم فوتبال ایران مغلوب شد اما بسیاری برنده واقعی این بازی را زنان ایرانی میدانند که با حضور گسترده خود در استادیوم محل برگزاری مسابقه، به ممنوعیت حضور زنان در ورزشگاه های ایران اعتراض کردند. اعتراضی که با همراهی گسترده رسانه های سوئدی و رسانه ها و وبسایتهای فارسی خارج کشور، بازیکنان تیم فوتبال سوئد و همچنین با حمایت گسترده زنان داخل ایران همراه شد و باعث عقب نشینی آشکار جمهوری اسلامی گردید و سرانجام اجازه ورود زنان به ورزشگاه ها(ابتدا به امر در رابطه با سالن های والیبال) صادر شد. اما جنبش زنان در ایران بسیار گسترده تر و همه گیر تر از آنست که صرفا به این اجازه قانع شود بلکه این اعتراضات تا به دست آوردن برابری کامل و بی قید و شرط زن و مرد و آزادی های کامل برای زنان ادامه خواهد یافت که البته تحقق کامل این مبارزات در سایه سرنگونی حکومت و با ایجاد قوانین برابری طلبانه میسر خواهد شد. دو صفحه فیسبوکی "آزادی های یواشکی زنان در ایران" و همچنین "انقلاب زنانه" هم برآمده از همین جنبش قدرتمند و واقعی زنان جامعه ایران هستند. منصور حکمت حدود 15 سال قبل این نکته را گفت که انقلاب آتی در ایران یک انقلاب زنانه خواهد بود و امروز پس از گذشت 15 میتوان به درستی ارزیابی وی از اوضاع ایران پی برد.

خب برگردیم به ادامه صحبتهای روحانی که اشاره کرد: "در داخل خانه زن ها باید مدار و محور خانه باشند و همچنین اجازه داشته باشند در چهارچوب اسلام در همه مسایل اجتماعی حضور داشته باشند." همان جمله اول روحانی نشان دهنده دیدگاه ضدزن حکومت میباشد. جمهوری اسلامی و کلا ارتجاع اسلامی، زنان را دقیقا جنس دوم میداند که باید در خانه بنشینند و عملا برده شوهر خود و مراحل بعد برده مردان خانواده و فامیل باشند. بچه داری، شستن و پختن و دادن سرویسهای جنسی را وظیفه اصلی زنان میداند و اگر اعتراض کنند باید کتک بخورند و مرد میتواند طلاقش دهد و همچنین او را از دیدن فرزندانش محروم کند. بی ارتباط با موضوع نخواهد بود اگر اشاره ای داشته باشیم به فتوای بی شرمانه ملایی در عربستان که مکمل اسلامیون در ایران است که گفته بود مردان در صورت گرسنگی میتوانند گوشت زنان خود را بخورند که خود به تنهایی نشان دهنده عمق دیدگاه مذهب و در اینجا مشخصا اسلام نسبت به زنان است. روحانی درحالی از حضور گسترده زنان در چهارچوب اسلام در همه مسایل اجتماعی سخن گفته است که درست یکروز پیش از آن شهیندخت مولاوردی معاونش در امور زنان اعتراف کرده که اطلاعیه آزمون استخدامی که سازمان های "مدیریت و برنامه ریزی" و "سنجش" برای استخدام در 13 سازمان دولتی منتشر کرده اند، کمتر از یک درصد از سهمیه صرفا برای زنان است.  علاوه بر عملکرد حکومت و سخنان روحانی علی خامنه ای رهبر جمهوری اسلامی نیز در 30 فروردین سال گذشته، با بیان اینکه برابری زن و مرد غلط است و مسایل زنان را جدا از خانواده نمیتوان بررسی کرد، مهر تایید دیگری بر زن ستیزی این حکومت زد. در ادامه حسن روحانی در انتهای سخنرانی خود مردسالاری و زن سالاری در اسلام را رد کرد که برای نشان دادن تناقض حرفهای حسن روحانی میتوان به جمله معروف "علی، پیشوای شیعیان" اشاره کرد که زنان را ناقص العقل خوانده بود. جمله ای که شهره عام و خاص است.

روحانی همچین افزود که امروز بزرگترین منکر بیکاری، کم آبی و بی آبی و بزرگترین معروف توسعه کشور است اما فراموش کرد که اضافه کند که عامل اصلی این بیکاری و وضعیع خطرناک محیط زیست، خود حکومت در ایران است و بزرگترین مانع توسعه خود جمهوری اسلامی است که بر مبنای سرمایه داری و استثمار بنا شده است. این تضادی هست که حکومت اسلامی در آن گرفتار شده یعنی علت تولید و بازتولید بحران های اقتصادی، سیاسی و اجتماعی خودش است و به همین دلیل رهایی از این بحران برایش اجتناب ناپذیر است و در این میان مردم هم نمیتوانند این شرایط را تحمل کنند و از درون جامعه موج عظیم اعتراضی در حال عروج است که جوانان، زنان، دانشجویان و کارگران پیش برندگان آن هستند. هرچند که باید اشاره کنم سخنرانی روحانی به شکلی اعلام موضع دولت روحانی و جناح او با حمایت رفسنجانی در برابر صحبتهای خامنه ای و باند اوست که برای حفظ نظام و کنترل اعتراضات درون جامعه و حفظ وضعیت موجود هرکدام از این جناح ها نسخه مدنظر خودش را میدهد که این اصطکاکات و درگیری های بین باندها نتیجه ای جز تضعیف بیشتر حکومت ندارد و فرصتی به مردم میدهد که عقب نشینی بیشتری را به حکومت تحمیل میکند.

بردیا کیانی از ایران-

 

چند روزی بیشتر از آغاز سال نو نمی گذرد اما خبر خودسوزی و مرگ یونس عساکره در صدر اخبار قرار دارد. یونس عساکره جوانی بود 32 ساله از اهالی خرمشهر که در پی تخریب دکه میوه فروشی اش توسط ماموران شهرداری او را ناچارا مجبور ساخت تا در مقابل دفتر شهرداری خرمشهر اقدام به خودسوزی نمود. او به دلیل شدت سوختگی شدید به بیمارستان مطهری تهران انتقال یافت و متاسفانه در صبح 2 فروردین درگذشت. تشیع جنازه وی، علیرغم تمام تهدیدات ماموران حکومتی و حتی بازداشت پدر و برادرش، در صبح روز سوم فروردین با حضور پر شور و گسترده مردم و به خصوص جوانان همراه بود. جمعیت حاضر در این مراسم با سر دادن شعار " حریه حریه " ( آزادی آزادی) و شعر خواندن به طرف بازار و مرکز شعر خرمشهر حرکت کردند. همچنین پیشتر در روز 26 اسفند در حاشیه مسابقه فوتبال فولاد خوزستان و الهلال عربستان جوانان در اهواز که برای اعتراض به این اقدام ماموران شهرداری تجمع کرده بودند، مورد هجوم مزدوران حکومتی قرار گرفتند و با آن ها درگیر شدند و تعدادی از آن ها هم بازداشت شدند.

این اولین بار نیست که کسی به دلیل معضلات معیشتی و اقتصادی ویا سرکوبهای اجتماعی در جامعه ایران تحت حاکمیت جمهوری اسلامی خودکشی می کند. تاریخ جمهوری اسلامی که حکومتی سرمایه داری ست و مبتنی هست بر سود و استثمار و غارتگری، مملو از این وقایع دردناک است: از اعدام ها، از زندانیان پر شمار سیاسی عقیدتی، از ترور ها، از سرکوب ها، از اسید پاشی به صورت زنان و از خودکشی ها به دلیل مشکلات معیشتی اقتصادی.

حدود 4 سال قبل "طارق طیب محمد بن بو عزیزی" معروف به "بوعزیزی"، جوان 27 ساله تونسی در اعتراض به توقیف کالاهایش و تحقیر توسط یک مامور شهرداری اقدام به خودسوزی در مقابل ساختمان شهرداری نمود و این آغازی شد بر انقلاب تونس که به حکومت استثمارگر و استبدادی 23 ساله بن علی پایان داد و موجبات انقلاب در سایر کشور های عربی را هم فراهم نمود که اصطلاحا به "بهار عربی" شهرت یافت. یونس عساکره انسانی شبیه بوعزیزی بود. جوانی که با توجه به شرایط اقتصادی و اجتماعی و سیاسی حاکم مثل اکثریت مردم در ایران سهمی از زندگی نداشت و در محرومیت بسر میبرد و به سختی با دستفروشی سعی میکرد که خود و خانواده اش امرار معاش کنند. امثال یونس و بوعزیزی در این جامعه زیاد هستند.مدتهاست که یک خشم در دل جامعه و بین مردم زحمتکش در خوزستان و اساسا در تمام مناطق کشور به راه افتاده است که برای حاکمین هم قابل کنترل نیست. این خشم کسانی است که از این نظامی که غارتگر، استثمارگر و بیرحم است آسیب دیده اند و از دست آن به ستوه آمده اند، تفاوتی هم میان فارس زبان و غیر فارس زبان در این زمینه وجود ندارد و هر کدامشان به نحوی تحت ستم هستند. این حکومت نماینده هیچ بخشی از مردم نیست. نماینده سیستم سرمایه داری و یک اقلیت میلیاردر است که همه قدرت و ثروت را در اختیار دارند. زمینه اعتراض علیه این نابرابری و غارتگری و استثمار مهیا است و این جنبش اعتراضی میتواند منجر به انقلاب و سرنگونی جمهوری اسلامی و نظام سرمایه داری در ایران شود.

connect1